کتاب غواص ها بوی نعنا می دهند اثر حمید حسام انتشارات شهید کاظمی
Zoomed Image

کتاب غواص ها بوی نعنا می دهند اثر حمید حسام انتشارات شهید کاظمی

91% (10 نفر) از خریداران، این کالا را پیشنهاد کرده اند

برند :

انتشارات شهید کاظمی

ویژگی ها

  • رده‌بندی کتاب : ادبیات فارسی (شعر و ادبیات)
  • نوع جلد : شومیز

مشخصات محصول

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «پنجاه متری می‌شد که زده بودیم به آب.. نور منورهای خوشه‌ای دیگر جلایی نداشتند و داشتند می‌مردند.از زمین و آسمان گلوله سرخ می‌بارید. روی محورهای چپ و راست ما. و آن رو به رو، درست رو به روی ما، سکوتش خیلی مرموز بود. و مرا واداشت حس کنم که منتظرند برویم نزدیک‌تر و آن وقت... بعدش را دوست نداشتم تصور کنم و به منورهای جدید نگاه کردم که چتری از نور شدند روی اروند و غواص‌هایی که معلوم بود کنار موانع عراقی‌ها کُپ کرده‌اند. احساس عجیبی داشتم. تصور می‌کردم همه آنها الان چشم‌هاشان به ما است که چطور برویم و ته دلشان آرزو می‌کنند که ما لااقل برسیم اگر آنها نرسیده‌اند. حرکت تند ستون ما آرام گرفت و کند شد و کند‌تر. فکر کردم این کندی نمی‌تواند به خاطر خستگی باشد،آن هم با آن نیرویی که از بچه‌ها سراغ داشتم. تصمیم گرفتم برگردم و مسیرم را وارسی کنم. حلقه طناب را از دستم درآوردم و دادمش به نفر دوم ستون، به امیر طلایی. همه رو به جلو فین(کفش مخصوص غواصی) می‌زدند و هیچ کس حتی نپرسید که: کجا؟ انگار منتظر این کار من از قبل بوده‌اند. رفتم رسیدم به ته ستون. نفر آخر مرا صدا می‌زد، آرام و کمی با درد. می‌گفت: پام گرفته، حاجی‌جان. نمی‌توانم فین بزنم. فکر کردم می‌خواهد بهانه بیاورد که نمی‌آید، منتهی گفت: ولی می‌آیم. دیدم نجفی است، قدرت‌الله طلبه جوانی که غرور عجیبی داشت در درد کشیدن و باز آمدن و دم نزدن. جای یکی به دو نبود. دستش را از طناب جدا کردم و گفتم: برگرد عقب! گفت: ولی من... گفتم: سریع! گفت: من این حرف‌ها را نگفتم که بخواهم برگردم. فقط دلیل دردم را گفتم. گفتم:بی‌ حرف!

نویسنده

حمید حسام

شابک

9786226609166

ناشر

انتشارات شهید کاظمی

موضوع

خاطرات - ایران - دفاع مقدس - غواصان

رده‌بندی کتاب

ادبیات فارسی (شعر و ادبیات)

قطع

رقعی

نوع جلد

شومیز

تعداد صفحه

104

وزن

201 گرم

نظرات خریداران

ابراهیم محمدی

کتاب خوب و ارزنده

حمید عباسی

گفتم حرف بزن دیدم نمیتواند تیر خورده بود به گلویش و با این حال بی سیم را ول نمیکرد و بیسیم مدام صدایش میزد: کریم کریم سید به گؤشم؟ موقعیت مافقط موقعیت را میخواهیم. کریم بیسیم را به سختی آورد نزدیک دهانش و نتوانست خون و آب رفت تو هنجره اش و به سرفه انداختش .سید هنوز فریاد میزد میشناختمش فرمانده طرح و عملیات لشکر بود و باید میدانست ما کجاییم و چه ب سرمان آمده.به سختی و برای بار اول بلند شدم کتف و شانه ام را از گل کندم و سر کریم را گذاشتم روی پاهای شکسته و بی حسم و به بیسیم گفتم سید سید کریم گفتم موقعیت کربلا ما اینجا ...کریم دست انداخت دور گردنم و مرا کشید طرف خودش تا چیزی بگوید گوشم را چسپاندم به دهانش و او گفت س س سرم رو بگذار زززمین .گلویش خرخر کرد و نتوانست بیشتر از این حرف بزند حس کردم لحظه آخر است چاره نداشتم نمیخواستم بگویم جرئتم را به خرج دادم و با بغض گفتم بگو : اشهد ان لا اله الا الله (خاطرات محسن جامه بزرگ. عملیات کربلای ۴. کتاب غواص ها بوی نعنا میدهند)

علی جعفرجاجرودی

هنوز نخوندم ولی صد در صد کتاب خوبیه ولی یه انتقاد دارم برای اونی که بسته بندی میکنه کتاب له شده بود ارزش مرجوعی نداشت وگرنه واقعا وضع کتاب خیلی خراب بود یکم احترام بذارید لطفاً

محمد ربیعی

حتما خرید کنید

جهت مشاهده نظرات بیشتر کلیک کنید
جهت مشاهده قیمت و خرید کلیک کنید